چکیدهی حضرات پنجگانهی الهی
اصل الهی:
١. ذات الهی (هاهوت)، مرتبهی بیچون٢ ورای هرگونه تعین
٢. اسماء و صفات الهی (لاهوت)، خدای آفریننده
عالم تجلی:
١. عالم فوق صوری (جبروت) بهشت و عالم فرشتگان، عالم عقل و روح
٢. عالم صوری لطیف (ملکوت) عالم نفسانی، اندیشه
٣. عالم صوری کثیف (ناسوت) عالم مادی و جسمانی
حضرات پنجگانهی الهی
از نقطهنظر دنیا، اصل٣ الهی در پشت پوششهایی پنهان است که نخستین آنها
ماده است؛ این ماده خود را بیرونیترین لایه یا پوستهی آن کلِّ٤ نامرئی
مینمایاند، که خطوط کلی آن کل، توسط عقل٥ و همچنین وحی٦ به ما شناسانده
میشود. ولی در واقع اصل است که همه چیز را احاطه میکند؛ دنیای مادی چیزی
جز محتوایی ناچیز و به نحوی بارز حادث از این کلِّ نامرئی نیست. در حالت
اول – به زبان قرآنی – خداوند «درونی»٧ یا «پنهان» (الباطن) است و در حالت
دوم، الواسع یا المحیط.
مراتب مختلف واقعیت که اصل الهی شامل آنهاست، در عبارات ودانتایی – با
افزودن تعبیرات ممکن دیگر– به ترتیب از این قرار است: نخست حالت صوری٨
کثیف٩ یا مادی که آن را با جسمانی یا حسّانی١٠ نیز میتوان توصیف کرد؛ دوم
حالت صوری لطیف١١ یا نفسانی١٢؛ سوم تجلی غیرصوری یا فوق صوری یا عالم بهشتی
یا عالم فرشتگان؛ چهارم هستی،١٣ که اصل «متّصِف» یا «خودْ تعیّن بخشیده»١٤
و وجودشناختی١٥ است و از اینرو میتوانیم آن را به نحوی متناقضنما ولی
مناسب، مطلقِ١٦ نسبی یا مطلقِ «نسبت به بیرون»١٧ بنامیم؛ و پنجم عدم١٨ یا
وراء هستی،١٩ که اصل «غیر متّصِف» یا «بیچون»٢٠ است و همان مطلقِ «محض» یا
«درونی»٢١ است. حالات مادی و نفسانی با هم تجلی صوری را تشکیل میدهند،
تجلی صوری و تجلی فوق صوری با هم به طور کلی تجلی را تشکیل میدهند؛
سرانجام مجموعهی تجلی و هستی قلمرو نسبیّت یا مایا است. به عبارتی دیگر
اگر هستی و وراء هستی متعلق به مرتبهی اصلی یا غیرمتجلی باشند، تجلی به
نحوی خود را در مقابل آن قرار میدهد در حالیکه به سبک نسبی و موهومیاش٢٢
آن را امتداد میدهد. نسبیت خود از سطح اصل شروع میشود، چون این نسبیت
است که هستی را از وراء هستی منفک میگرداند و آن است که به ما اجازه
میدهد که موقتاً عبارتی این چنین متناقض را که «مطلقِ نسبی» است، به کار
بریم.
اصل وجودشناختی در رابطه با آنچه میآفریند و بر آن حکومت میکند نقش مطلق
را بازی میکند، ولی در مواجهه با اصل فوق وجودشناختی نسبی است، یعنی در
ارتباط با عقل که این نسبیت را درک میکند و در طبیعت عمیقش ورای مایا
میرود، نه از نظر وجودی بلکه توسط ذاتش. با این حال از دید عقل ورای
مرتبهی هستی رفتن ممکن نیست مگر با عنایت٢٣ خود هستی؛ متافیزیکِ مؤثر بدون
کمک خداوند وجود ندارد؛ و البته فرورفتن در تجریدات ذهنی برای خروج از
نسبیت کفایت نمیکند. اگر کسی بگوید که عقل قطعاً از خدا جداست، بر خطا
نیست، هرچند که این فقط جزئی از حقیقت است؛ ولی اگر برعکس کسی بگوید که عقل
از خدا جدا نیست، او نیز به همان اندازه یا حتی بیشتر برحق خواهد بود، ولی
نه به طور کامل مگر اینکه اعتبار نظرگاه قبلی را هم بپذیرد. در اینجا،
همانند حالات متشابه دیگر، رسیدن به حقیقت تا آن اندازه میسر است که بتوان
نقاط ارجاعی را که به ظاهر در مقابل یکدیگر قرار دارند، ولی در واقع روی
یک پیرامون هستند که در بدو امر دیده نمیشود، پذیرفت.
ولی اگر بتوان گفت که نسبیت، با مفهوم جدا کردن هستی از وراء هستی، یا خالق
شخصی٢٤ از خود غیرشخصی٢٥، به قلمرو اصل «دست مییازد»، به همان نسبت
میتوان گفت که اصل قسمتی از تجلی را «به خود ضمیمه میکند»، یعنی آسمان
را، آن مرکز یا قلهی کیهانی را که قلمرو بهشتها، فرشتگان و نفوسِ «باز
پذیرفته»٢٦ است؛ به عبارتی دیگر اگر نسبیت جنبهای از اصل را در بر
میگیرد، اصل به نحوی برون ذاتی٢٧ – از لحاظ فسادناپذیری و سعادتش و نه از
لحاظ واقعیت منحصر به فردش – تجلی فوق صوری را در بر میگیرد، و بدین ترتیب
تمام آنچه را که در قلمرو آسمانی داخل میشود؛ آنکه «در آسمان» است «نزد
خدا» است، در آنجا دیگر نه جدایی محرومکننده وجود دارد نه امکان هبوط،
هر چند فاصلهی متافیزیکی بینهایت است. در این حالت میتوان گفت نسبیت
توسط این مشارکت در مطلق یا بینهایت، مشارکتی که تقدس٢٨ است، «باز
پذیرفته» شده؛ در هستی و توسط آن خدا خود را «کمی عالم»٢٩ میسازد تا در
آسمان و توسط آن، عالم بتواند «کمی خدا» بشود؛ اگر این امر ممکن است، به
خاطر اتحاد متافیزیکی بین اصل و تجلی است، اتحادی که البته به سختی قابل
بیان است ولی همهی ازوتریسمها بدان گواهی میدهند. مایا، آتما است – یا
«غیر از آن نیست» – سمساره، نیروانه یا شونیه است؛ الخلق، الحق است، و گرنه
واقعیتی غیر از الله در کنار او میبود.
* * *
این مراتب کلی در تصوف «پنج حضرت الهی» (خمس الحضرات الالهیه) نامیده
میشوند و از این قرارند: «قلمرو انسانی» (ناسوت)، یعنی عالم جسمانی، چون
انسان از «خاک» آفریده شده؛ سپس «قلمرو پادشاهی» (ملکوت) که چون بلافاصله
بر عالم جسمانی حکومت میکند چنین نامیده شده است٣٠؛ سپس «عالم قدرت»
(جبروت) میآید که در کون کبیر آسمان٣١ است و در کون صغیر عقل خلقشده یا
انسانی، آن بهشتِ «به نحو فوق طبیعی، طبیعی» که ما در خود حمل میکنیم.
چهارمین مرتبه «قلمرو الهی» (لاهوت) است، که هستی است و بر عقلِ لم یخلق
کلمه٣٢، منطبق است؛ مرتبهی نهایی – اگر این واژه در اینجا به نحوی موقتی
قابل کاربرد باشد – چیزی جز «ماهیت»٣٣ یا «فی نفسهای»٣٤ یا «خودی»٣٥
(هاهوت، گرفته شده از هو) یعنی خودِ٣٦ بینهایت نیست.٣٨
با اتخاذ نقطهی شروع در تجلی که ما را احاطه میکند و ما در آن همچون تار
در پارچه بافته شدهایم، میتوانیم بر پایهی حضرات پنجگانه تعیین حدود
یا ترکیبات زیر را اعمال کنیم: حالات جسمانی و نفسانی با هم قلمرو «طبیعی»
یا قلمرو «طبیعت» را تشکیل میدهند؛ این دو حالت و حالت تجلی فوق صوری
قلمرو کیهانی٣٩ را تشکیل میدهند؛ مجموعهی این حالات و حالت هستی، تکرار
میکنیم، قلمرو نسبیت یا آنِ مایا است؛ و همهی این حالات وقتی با هم درنظر
گرفته شوند، همراه با خودِ اعلی کلّ تام را به بالاترین معنای آن تشکیل
میدهند.
برعکس، اگر با ملاحظهی اصل شروع کنیم تا به حد نهایی روند تجلی برسیم،
نخست خواهیم گفت که تحت «اصل» میتوانیم همزمان وراء هستی و هستی را ملحوظ
داریم؛ اما آسمان، مجموعهی اصل و تجلی فوق صوری است، اگر چنین بیانی مجاز
باشد؛ بالاخره آسمان و تجلی صوری نفسانی با هم فوق حسّانی یا نامرئی را
تشکیل میدهند، با افزودن مرتبهای نهایی، که عبارت از «ماده» باشد به
مفهومی از کل تام میرسیم، که این بار با شروع از اصل در نظر گرفته شده و
نه با شروع از تجلی مادی.
آنچه گذشت میتواند به صورت زیر جمعبندی شود: اگر تمایزِ «تجلی- اصل» را
پایه قرار دهیم، مفهوم نخستین یعنی تجلی «بدن»، «نفس» و «عقل» را شامل
میشود و مفهوم دوم یعنی اصل «کلمه» و «خود» را؛ اگر تمایزِ «فردی – کلی»٤٠
و یا معادل آن: «صوری – ذاتی»٤١ را پایه قرار دهیم، عنصر «صوری» شامل
«بدن» و «نفس» خواهد بود، حال آنکه عنصر «ذاتی» درعینحال «عقل»، «کلمه» و
«خود» است، علیرغم فواصل متافیزیکی پیمایشناپذیر. یا تمایز «نسبیت –
مطلقیت» را در نظر بگیریم: همه چیز نسبی است مگر «خود»؛ اگر برعکس از
حادثترین دیدگاهِ ممکن بین «میرا» و «نامیرا» فرق بگذاریم، خواهیم گفت که
غیر از بدن همه چیز نامیراست.٤٢
برای این که نیت عبارتشناسی عربی که در بالا یاد شد (ناسوت، ملکوت، جبروت،
لاهوت، هاهوت) خوب درک شود، باید دانست که کل به عنوان یک سلسله مراتب
«حکومتهای» الهی در نظر گرفته میشود، یعنی اینکه خدا در بالاترین
مرتبه، «حاضرترین» است، و در سطح جسمانی «کمترین حضور» را دارد یا
غایبترین است؛ در اینجاست که او «به ظاهر» کمترین حکومت را دارد؛ ولی
کلمهی «به ظاهر» تقریباً یک حشو زائد است، چون سخن از نسبیت و تجلی سخن از
وهم یا ظاهر است.
* * *
پیش فرضهای قرآنی دکترین «حضرات پنجگانه» از این قرارند: حضرت نخستین،
یگانگی مطلق – یا نه دویی٤٣ - خداوند است (الله احد)؛ حضرت دوم خداوند از
آن جهت که خالق، وحیکننده و نجاتدهنده است. این مرتبه، مرتبهی صفات الهی
است. حضرت سوم عرش٤٤ است که پذیرای تعابیر گوناگون در سطوح مختلف است، ولی
در یک دیدگاه کیهانشناختی به شکل مستقیم نمایندهی تجلی فوق صوری است که
در مابقی کل مخلوق٤٥ نفوذ میکند و بدین ترتیب با تمام عالم یکی میشود.
چهارمین حضرت، «کرسی»٤٦ است که «دو پای خداوند» روی آن قرار دارد. معنایش
این است که تجلی نفسانی – چون کرسی سمبول این تجلی است – هم عنف٤٧ و هم
لطف٤٨ را در بر دارد، حال آنکه عرش آسمان سعادت صرف است؛ ولی دوگانی
«پاها» در این متن همچنین بدین معنی است که عالم صور - چون ما در اینجا
در تجلی صوری هستیم، عالم دوگانیها و تضادهاست. در پایینِ کرسی غیر
مستقیمترین و دورترین حضرات یعنی زمین (ارض) قرار دارد، که متناظر با
«قلمرو انسانی» (ناسوت)٤٩ است، زیرا زمین سطح وجود انسان است که به عنوان
«خلیفه روی زمین» (خلیفة فی الارض) آفریده شده است.
رابطهی بین عرش به عنوان عالم فرشتگان در کون کبیر٥٠ و عرش به عنوان عقل
در کون صغیر٥١ در این آموزهی محمدی تصریح گشته است: «قلب انسان عرش خداوند
است». به طور مشابه نَفس ما تصویر کرسی و بدن ما تصویر زمین است؛ و عقل ما
به وضوح گذرگاهی است که به سوی اسرار٥٢ خلق نشده و اسرار خود رهنمون است،
که در غیاب آن هیچ تعقل٥٣ متافیزیکی ممکن نیست.
دو فرمول اساسی اسلام – دو شهادت (شهادتین) که یکی به الله مربوط میشود و
دیگری به پیامبرش – به طریق مشابه درجات واقعیت٥٤ را سمبولیزه میکنند. در
فرمول لا اله الا الله هر یک از چهار کلمه نمایندهی مرتبهای است و «های»
انتهاییِ نام الله سمبول خود (هوَ) است. این فرمول شامل دو بخش است: دو
کلمهی اول نفی٥٥ را تشکیل میدهند و دو کلمهی آخر اثبات٥٦ را. در این
حالت، نفی متناظر با تجلی صوری یا قلمرو فردی است و اثبات متناظر با تجلی
فوق صوری همراه با اصل است، که این دو با هم تجلی فوق صوری و اصل قلمرو
کلی٥٧ را تشکیل میدهند. بر این اساس است که صوفی در هر صورت مادی، منجمله
صورت مادی خودش «لا» ی شهادة را میبیند و قس علی هذا؛ کون صغیری که ما
هستیم چیزی جز شهادة نیست، و همین امر برای کون کبیری که ما را احاطه کرده و
ما جزئی از آنیم، صادق است.
شهادت دوم که به پیامبر مربوط میشود، تشابهی٥٨ بین محمد و تجلی صوری
برقرار میسازد، که این تجلی اینبار از دید مثبت در نظر گرفته میشود،
یعنی به عنوان «حضور الهی» و نه به عنوان غیاب یا تقابل٥٩. در همین فرمول
محمد رسول الله، کلمهی رسول متشابهاً تجلی فوق صوری را، از آن جهتی که
امتداد اصل است، مینمایاند. صوفی که خدا را همهجا میبیند، بدین ترتیب در
هر صورت جسمانی – نفسانی٦٠ کمال وجود و سمبولیسم را مشاهده میکند و در
عقل واقعیات مَلَکی و کیفیت رسالت، کیفیت «پیام الهی» را تمییز میدهد.
بدین ترتیب هر یک از کلمات شهادتین یک «نحوهی بودنِ» خداوند را، «مقامی الهی»٦١ را، در کون صغیر و همچنین در کون کبیر نشان میدهد.
* * *
پاورقیها:
١ The Five Divine Presence
٢ مولانا درچند بخش از اشعار خود به این مرتبه واژهی «بیچون» و «بیرنگ» را اطلاق کرده است.
٣ Principle
٤ Universe
٥ Intellect
٦ Revelation
٧ Inward
٨ formal
٩ gross
١٠ sensorial
١١ subtle
١٢ animistic
١٣ Being
١٤ Self-determined
١٥ ontological
١٦ Absolute
١٧ extrinsic
١٨ Non-Being
١٩ Beyond Being
٢٠ non-determined
٢١ intrinsic
٢٢ illusory
٢٣ grace
٢٤ Personal Creator
٢٥ impersonal Self
٢٦ reintegrated
٢٧ extrinsic
٢٨ sanctitiy
٢٩ world
٣٠ ملکوت از مَلِک یعنی «پادشاه» مشتق شده و نه از مَلَک (در اصل ملأک) به
معنی فرشته؛ ترجمهی آن به «قلمرو فرشتگان» که گاهی به آن برخورده میشود،
تحتاللفظی نیست. به هرحال کلمهی ملک، جن را نیز شامل میشود، خصوصاً وقتی
فرشتگان بخواهند با انسانهای زمینی تماس حاصل کنند یا عملی در سطح مادی
انجام دهند بالاجبار خود را در حالت لطیف متجلی میکنند، به طوری که
تجربه نمیتواند همواره بدواً بین آنها و موجودات عالم لطیف فرق بگذارد.
٣١ قدرت در واقع از فرشتگان میآید به این معنی که این فرشتگانند که حاکم
بر تمام قوانین فیزیکی، چه در مرتبهی لطیف و چه در مرتبهی کثیف، هستند.
«فیزیکی» در اینجا مترادف با «طبیعی» است نه «مادی».
٣٢ مترجم: کلمه، ترجمه لغت یونانی لوگوس (Logos) است. کاربرد متافیزیکی آن
از آغاز انجیل یوحنی گرفته میشود که چنین است: «در آغاز کلمه بود و کلمه
نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همه چیز توسط آن آفریده شد ...». بدین ترتیب
اگر خدا ورای هستی در نظر گرفته شود، لوگوس هستی است و اگر خدا هستی در نظر
گرفته شود، لوگوس کلمهی خالقهی خداوند است که معادل «کن» در اسلام است.
٣٣ Quiddity
٣٤ Aseity
٣٥ Ipseity
٣٦ Self
٣٧ transcendence
٣٨ در عبارات بودایی، جبروت، لاهوت و هاهوت به ترتیب بودهیستوه
(Bodhisattva)، بودا (Buddha) و نیروانه (Nirvana) هستند؛ به جای بودا نیز
میتوان گفت دهَرمَکایه (Dharmakaya) یا آدی بودا (Adi-Buddha) همانگونه
که میتوانیم نیروانه را با شونیه (Shunya) جایگزین سازیم. مفاهیم
میخواهند «خدا باورانه» (theistic) یا «غیر خدا باورانه» (non-theistic)
باشند، واقعیات مدّ نظر یکی هستند؛ هر کسی که نخست یک مطلق و سپس برتری٣٧
این مطلق را میپذیرد – که بدون پذیرفتن برتری آن، مفهوم کاملاً نسبی و
درنتیجه غلط میبود – نمیتواند کافر به معنای رایج آن باشد.
٣٩ cosmic domain
٤٠ «individual-universal»
٤١ «formal-essential»
٤٢ نظریهی حضرات پنجگانه را میتوان با دو نمودار نمایش داد که هر کدام
شامل پنج ناحیهی متحدالمرکز هستند، ولی یکی اصل را در مرکز جای میدهد و
دیگری آن را در پیرامون، آنچه با نحوهی نگرشهای «کون صغیری»
(microcosmic) و «کون کبیری» (macrocosmic)، یا انسانی و الهی متناظر است.
در اینجا بالضروره یکی از معانی یین–یانگ را داریم: قسمت سیاه که حاوی
نقطهای سفید است تصویری از شبِ کون صغیر با مرکز نورانیِ الهی آن است، حال
آنکه قسمت سفید با نقطهی سیاه میتواند سمبل «بینهایت» از آن جهت که
«شامل» متناهی است باشد.
٤٣ non-duality
٤٤ Throne
٤٥ created Universe
٤٦ Footstool
٤٧ Rigor
٤٨ Mercy
٤٩ غیر ممکن است که در اینجا تمام معانیای که لغت ناسوت و عبارات مشابه
دیگر به خود میگیرند، مورد بررسی قرار میگیرند یا عموماً به تمام تغییر
دیدگاههای وابسته به این عبارات اشاره میشود. برای مثال از طرفی
رابطهای بین ناسوت و شریعت برقرار کردهاند و از طرفی دیگر بین ملکوت و
طریقت و قس علی هذا، ولی این یک نحوهی نگرش کاملاً متفاوت از آنی است که
ما را در حال حاضر به خود مشغول میدارد.
٥٠ macrocosm
٥١ microcosm
٥٢ mysteries
٥٣ intellection
٥٤ reality
٥٥ negation
٥٦ affirmation
٥٧ Universal domain
٥٨ analogy
٥٩ opposition
٦٠ physico-psychical
منبع :
http://www.bashgah.net/fa/category/show/58990